دلنوشته ای برای سردار دلها:

سردار دلها…‏

سلام بر باباسردارم

به گزارش «پایگاه مطالبه گران و عدالت خواهان» زهرا عبداله میرزائی: باباجون با گریه می نویسم این شراره های دردِ قلبِ بی قرارم را… باباسردار من قول می دهم محکم باشم و ‏صبوری خواهم کرد برای آمدنِ روزهای خوب و این اشکها تنها شاهدِ این قولِ کبوترِ چمران هستند… زهرایِ ‏چمران برای آمدن پیش شما لحظه شماری می کند… چریکِ چمران قول می دهد خوبترین باشد تا خدای ‏مهربان عاشقش شود و به فرشتگانش بگوید: فرشتۀ چمرانی را بیاورید دیگر جای او زمین نیست… باباسردار، ‏من برای بهترین شدن تلاش خواهم کرد… باباجون، دخترکِ چمران را دعا کنید… حاجی بابای مهربانم، حتی ‏دیگر نمی توانم با کلمات بنویسم که برای دیدن چمرانم دارم می میرم اما فاصله ها هست بین من و یارم… ‏باباسردار برای شکستن این فاصله ها و رسیدنِ من به چمران به دعای شما خوبان نیاز دارم… دیگر توانی برای ‏گلبرگِ چمرانی باقی نمانده است…‏

حاجی باباجونم، ۱۴ مهر ماه ۱۳۹۹، خوابی در ارتباط با شما دیدم (همان خواب مزار شما و قصۀ مادر و ‏دختری کم سن)… بابایی، دست دخترتان را بگیرید و ببرید آسمان… این فراق مرا کُشت… ‏